۸ مرداد ۱۳۹۶

این روزا یه جور خوشمزه ای احساس میکنم همه چی رو چقدر یه جور دیگه میبینم،یه نگاه پخته،یه نگاه متفاوت.
پشت این نگاه کلی سرد و گرم چشیدن هست  برای همین دوسش دارم.

به یه بن بست عاطفی،روحی و معنوی ای رسیدم که دارم زیرش له میشم.

۲۷ تیر ۱۳۹۶

سعی می کنم رویاپردازی کنم ،تلاش بی ثمر!
از نشانه های پیر شدن و ته کشیدن رویاهام.

۲۴ تیر ۱۳۹۶

از زندگی چی می خوایم؟! 
ی میگه از بس آرومی و آرامش طلبی که نمی تونی کوچکترین استرسی رو تاب بیاری من تو دلم میگم ندیدی طوفانهایی که از سر گذروندم . روزهایی که خیلی کوچیک بودم برای اون همه طوفان.
درد روحم رو داره میخوره.
یه نفر مثل مریم میرزاخانی زندگی رو واقعا زندگی میکنه. چهل سال خالص!
یکی مثل من میگه سی و هفت سالمه ولی خالصش همون دو سه ساله!
تسلیت واژه حقیریه برای این فقدان. 
یک ماهه شبها نمی تونم راحت بخوابم،یهو با نگرانی و ترس از اینکه اتفاقی برای یکی از عزیزانم افتاده از خواب می پرم. بعد تنها کاری که می تونم در اون وقت شب انجام بدم اینه که اینترنت گوشیمو راه بندازم و تلگرامم رو چک کنم که آخرین باری که تو تلگرام بودن چه ساعتی بوده! البته بعد اینکه میرم اتاق باران و چکش میکنم. دلیلش رو نمی دونم ،شاید بعد از اینه که باران تو اتاق خودش میخوابه یا بعد از اون اتفاق مخوفی که برام افتاد. دلیلش هر چه که باشه خواب شب رو بر من حروم کرده
بغضای پنهونم
چشمای گریونم
خیلی دلتنگ توام،نمیخوای برگردی؟!

۲۰ تیر ۱۳۹۶

اگر اینجا رو میخونین برام کامنت بذارین. فقط بدونم کسی هست. میام از تنهاییم اینجا بنویسم بعد که میبینم هیچ خواننده ای نیست که حتی بگه آخی طفلکی! -غصه تنهاییم بیشتر میشه!
دنیا دنیا دلتنگم!

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...