7جولای 2015
امروز دخترک از دنده چپ بیدار شد. از صبح همش آویزون من بود و به محض اینکه ازش دور میشدم غر ریز میزد.غر ریز یعنی پشت هم با صدای یکنواخت و اعصاب خرد کن. اینها رو اضافه کنید به خستگی جسمی و روحیه این روزهای من. از وقتی هم که تونسته بایسته انگار کن که زیرش آتیشه و اصلا نمیشینه و همش در حال تقلا برای گرفتن از چیزی و ایستادنه. غذاش رو به زور بهش دادم ، به زور نه اینکه نخوره.نه!!! یه جا ثابت نبود. دیدم حسابی عرق کرده، بردمش حموم و اب بازی مطمئنا لذت بخش ترین تفریح برای بچه هاست-آب هدر ندادم درضمن- بعد از حموم که نوبت به لباس پوشوندن رسید دیگه روانیم کرد.نمیدونم شاید همه بچه ها اینجورین ولی دخترک من از نوزادی برای لباس پوشیدن دنیا رو روی سرش میگذاشت.روانیم کرد و حسابی خسته شدم. رو زمین گداشتمش و حوله ش رو بردم گذاشتم تو رخت چرکها و دخترک همچنان گریه میکرد .نشستم روی مبل و گوشیمو دستم گرفتم و دخترک تو اتاق همچنان گریه میکرد، به نظرم طولانی اومد ولی پنج دقیقه بیشتر طول نکشید. نفسی تازه کردم و تمام خستگیامو خوردم و رفتم بغلش گردم و بغلم کرد. از بی پناهیش غصه م گرفت و از خودم عصبانی. حالا بر خلاف چرت بلبلی های روزانش سه ساعته که خوابیده و من نشستم بالای سرش و خودمو فحش میدم که چرا گذاشتم گریه کنه. امان از مادر شدن که نمیذاره دیگه انسان باشی.