۱۷ تیر ۱۳۹۸

خوابم باز به هم ریخته لعنتی!
چقدر خوبه آدمها سر اختلافات و دلگیریاشون به جای چشم و ابرو آوردن و عصبانی شدن و فس فس کردن با هم حرف بزنن. امروز با یوسف سر جریان اختلافم با مامانش صحبت کردیم و انگار آب رو آتیش بود.
نمیدونم دلم چی میخواد.
پروسه مصاحبه یوسف به مرحله سوم کشیده شد و دو هفته دیگه خبر نیمه نهاییش میاد.استخدام تو یه شرکت ابر کلان هم داستانها داره! تففففففف
مامان خوبی نیستم.دخترک رو میترسونم برای اینکه عادت بدش رو ترک کنه و وقت نمیذارم برای بازی کردن باهاش.بلد نیستم بازی خلق کنم و بازی کنم باهاش.و هزارتا اهمال کاری دیگه!
دلم سفر میخواد.
دلم تنگه لعنتی!

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...