۸ مهر ۱۳۹۸

واقعا کسی اینجا سر نمیزنه؟! به خدا حیفه!بیاین دور هم باشیم !
الان ساعت ۱۱.۴۵ صبحه و باید تا ۱۲.۳۰ برم دنبال باران،بعد یه ساعته دارم برنامه میریزم که جوری برم اونجا که دوست لوس باران و مامان فیس فیسوش رو که وقتی منو تو خیابون می‌بینه و سوت میزنه رو نبینم.دختره جوری لوس و آویزوونه که لجم رو درمیاره!خدایا خودم دختر دارم می‌دونم،ما را دور بدار!
سوالی که پیش میاد اینه که اگه در دوران دانشجویی،تو راهروی دانشکده‌مون یهو تنه‌م به تنه گل پسری میخورد و جزوه‌هام پخش زمین می‌شد و من فوری خم می‌شدم بساط رو از رو زمین جمع کنم بعد با شازده چشم در چشم می‌شدم آیا عاشق هم می‌شدیم؟؟؟ سوال خیر است. چون در دانشکده درپیت ما محض رضای خدا یک عدد جوان رعنای آزاده‌پسند هم نبود.بگذریم از اینکه کسی هم آزاده رو بپسند نبود.
دارم فرضیه‌ها رو میریزم وسط که اگه برگردم به گذشته چه می‌کردم که نکرده بودم!
دل و رودم داره به هم می‌پیچه. اصلا یه وضع اسفناکی‌ها!
نیاز دارم چهار کیلو،فقط چهار کیلو،وزنم کم بشه که کمی اوکی شم!

۷ مهر ۱۳۹۸

ببین تو این حال خرابم،دخترعموم چی فرستاد برام. روزای خوبی بودن،کثافتا چرا اینقدر زود گذشتین آخه؟؟؟؟؟
پاییز یعنی هی تو دهنی خوردن از خاطرات قلب قلبیِ گذشته. 
چه کثافت قشنگی هستی پاییز!
دوست دارم الان،دقیقا همین الان،برگردم به سال هشتاد،همون سالی که یهو حس کردم دلم یهو افتاد پایین،قلبم یهو ضربانش زد بالا،بدنم عرق کرد و از چشام قلب می‌ریخت بیرون و فکر کردم چی می‌تونه جز عشق باشه این!؟و نبود! و من بعد اون تمام درهای خوشبختی رو به خودم بستم!!می‌خوام برگردم که بزنم تو دهن اون روزایی که فکر می‌کردم قشنگترین بود ولی نبود!
این سینوزیت مسخره نمی‌دونم دبگه از کدوم جهنمی پیداش شده که از صبح من رو فتیله‌پیچ کرده و مثل مار از دردش دور خودم می‌پبچم.قبلنا کمی روغن نعنا می‌زدم به پیشونیم و پشت‌بندش دستمال می‌بستم و یه ساعت خوب ‌می‌شدم ولی الان دیگه جواب نمی‌ده لعنتی!
آخ آخ سلامتی چیه لامصب!

۶ مهر ۱۳۹۸

کاش حداقل اینجا یه خواننده داشت.
شششششتتتت!
احساس کمبود دوست دارم،به شدت!
نیاز به دوست دارم،یه آدم که جدید نباشه،قدیمی باشه و من ازش زیاد خاطره بد نداشته باشم و بتونم بهش دوباره اعتماد کنم و ... .
خلاصه نیاز شدید دارما!
دارم افسرده میشم و شدید احساس مس‌کنم که مادر شدنم نقطه پابان تمام آرزوهام بود و این به شدت حس نفرت‌انگیزیه.
اینا اگه استرس نیست چه کوفت و کثافتیه پس؟!
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
حسین آقا منزوی



حیف نیست که شعرهای حسین منزوی رو نمی‌خونین و روزگار می‌گذرونین؟
عاشق بوی خاک بارون خورده‌ام.جدیدا عاشق مزه‌اش هم شدم،یه مهر مخصوص قائم کردم که وقتی تنهام میرم سراغش اول خیسش می‌کنم بعد بوش می‌کنم و بعد هم می‌خورم!
احتمالا کمبود خون و کمبود عقل رو توامان دارم.
دکتر که داشت سینه‌هام رو معاینه می‌کرد بهم گفت آدم پر استرسی هستی؟ گفتم آره. گفت سینه‌ها نماد درون ما خانوماست.
حالا همش به کنار،ببین من چقدر استرس و درد دارم که تو سینه‌هام هم خودشو نشون داده.تف بهت استرس.

۵ مهر ۱۳۹۸

این هفته که به استرس گذشت،استرس اینکه اون توده زیر بغل چه ماهیتی داره،فهمیدم چقدر این زندگی لعنتی رو دوست دارم و چقدر ناشکر و قدرنشناس سلامتیم هستم.سلامتی بزرگترین نعمت خداونده به بنده‌هاش بدون هیچ اغراق و زیاده‌گویی‌ای!!
بذار نگم که چقدر تو این پاییز لعنتی دلتنگم!

۲ مهر ۱۳۹۸

چند روز پیشا نشسته بودیم با خواهرام،یهو یه درد تیز از زیر بغلم شروع شد تا ساعدم.درد که تموم شد دست کشیدم زیر بغل دیدم یه توده‌بزرگ و دردناک زیر بغلمه.خیلی ترسیدیم،برای خودم هر اتفاقی که ممکن بود باعث ایجاد این توده‌ بشه رو مرور کردم و نهایتا با خودم به یقین رسیدم که از گرمی مزاج جوش زده زیر بغلم.خلاصه تا فرداش و روز بعدش درد و غده محو شدن تا یهو بعد دو روز یه نقطه دیگه زیر همون بغلم درد شروع شد به همراه‌توده دردناک.نمی‌تونم تشریح کنم که چقدر حالم بد بود

۲۹ شهریور ۱۳۹۸

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
تو یاس نودمیده، من گلبرگ تکیده
روزی آیی کنارم، که عشق از دل رمیده

بعدا شاید نوشتم از حس و خاطره و بویی که این ترانه با صدای محمد اصفهانی در خاطر و جانم گذاشته.
یکی از ترسهای بزرگم البته بعد از دست دادن عزیزترینام،نابود شدن همه دندونامه! اونقدر تو این سه چهر سال گذشته درگیر دندونپزشکی و قاب گذاشتن و کشیدن و عصب کشی بودم که حد نداره.لعنت به من که قدر دندونای نازنینمو ندونستم. یکی از کارهایی که اگه برگردم ده سال قبل می‌کنم نگهداری منظم و مرتب و حساب شده از دندونام خواهد بود.حالا که نمیشه البته و تنها کاری که میتونم بکنم اینه که قدر همین پنج شش تا که مونده رو دونم!

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...