۶ آبان ۱۳۹۸

دلم گرفته برایت” زبان سادۀ عشق است
سلیس و ساده بگویم “دلم گرفته برایت “

حسین جان منزوی
اومدم مشهد،خونه مامان.تو اتاقی که قبلا مال من بود رو تخت دراز کشیدم و برخلاف همیشه این هوای پاییزی و این اتاق هیچ خاطره‌ای رو برام تداعی نمی‌کنند.خوشحالم از این قضیه.

۴ آبان ۱۳۹۸

دیروز باران از من و یوسف عکسی گرفت شاهکار.گذاشتمش پروفایل تلگرام و زیرش نوشتم فتو بای باران،مهم نیست بگن شوآف و هر چی،خیلی دلم شاده با اون عکس.
موهام به قدری خوشگل فرفری و پیچ‌پیچی شده که دلم نمیاد بخوابم.
شاید باورتون نشه ولی ماسک عسل تمام دونه‌های سیاه دماغم رو از بین برده و دیگه دماغم شبیه توت‌فرنگی تپل نیست،فقط تپلیش مونده .

۳ آبان ۱۳۹۸

دروغ چرا؟! دلم کامنت می‌خواد،خواننده می‌خواد!دلم می‌خواد اونی که از هلند میاد اینجا رو بشناسم حتی!

۲ آبان ۱۳۹۸

خاک باران خورده آغشته است با بوی تنت
باد بوی آشنا می آورد از مدفنت

نیستی بالا بلند اما چه خوش پیچیده است
در همه جنگل طنین نعره ی شور افکنت


حسین آقا منزوی
من عاشق قلاب‌بافیم.
یک سال اولی که باران به دنیا اومده بود و من شدیدا احساس تنهایی و افسردگی می‌کردم،قلاب‌بافی منو برگردوند به زندگی.به اون روزها که فکر می‌کنم خیلی سختم میاد به بچه دوم فکر کنم،تا یه ماه بعد زایمانم رو مشهد موندم و یوسف تو اون مدت سه چهار بار اومد پیشمون و با من حرف نمی‌زد و برای اولین بار در طول زندگی‌مون هیچ احساسی بهم نشون نمی‌داد،انگار گناه بزرگی مرتکب شدم.خیلی روزای بدی بود و من تو عمرم اونقدر احساس بدبختی و تنهایی و انزجار رو توامان نداشتم.
از قلاب‌بافی به کجا رسیدم.:)) حرف زدن خوبه اگر آدمش باشی و گوش شنوایی داشته باشی ولی من هیچ کدوم رو ندارم.آخ آزاده چقدر طفلکی هستی.
خودم رو ملزم می‌کنم به نوشتن،حالا هر چقدر چرند و بی سر و ته و از این شاخه به اون شاخه باشه.باید خودم رو هل بدم،مجبورم!
خیلی مشتاقم که بگم به فوبیای رانندگی‌ای که سالها دارم و با خفت بهم چسبیده،یه فوبیای احمقانه دیگه هم اضافه شده.اوایلش یعنی حدود یه سال قبل خیلی خفیف بود ولی الان،هر دقیقه داره بدتر میشه،هر لقمه‌ای که میخورم،تاکید می‌کنم هر لقمه،احساس می‌کنم توش سنگه و بعد تمام بدنم یه لرزه خفیف می‌گیره و فکر کنم دلیل معده دردها ودندون قوروچه‌هام که اخیرا زیاد شده همین استرس و فوبیای احمقانه باشه‌.
شت شت شت

۱ آبان ۱۳۹۸

جدیدا خیلی از عبارت "وا دادن." خوشم اومده.خیلی خوب ادا می‌کنه حس آدم رو.
سریال "Anne" می‌بینم.محض ثبت بود فقط!
می‌دونم خیلی ضایع‌ست ولی من صدای فریدون آسرایی رو خیلی دوست دارم.یه آهنگ داره به اسم گل هیاهو،خیلی خاطره دارم باهاش و اگه وا بدم می‌تونم باهاش هق هق کنم.
عسل رو به عنوان ماسک به صورت خود بمالید و با دیدن نتیجه‌ش کف کنید!

۳۰ مهر ۱۳۹۸


مرگ یک حقیقته. یک حقیقت تلخ که درست زمانی اتفاق میوفته که انتظارش رو نداری. زمانی هم که اتفاق افتاد تمام دوراندیشی‌ها و فکر و خیالهایی که میکردی کشک میشه.
بیست و هشت سال از فوت بابا میگذره. هیچ وقت لحظه‌ای روکه بهمون خبر رو دادن فراموش نمی‌کنم. چهارشنبه شب بود و ساعت حول و حوش ده شب،سریال ارتش سری داشت از تلویزیون پخش می‌شد و قرار بود فرداش عروسیه دخترداییم باشه.
 اون موقع یازده سالم بود و درک درستی از مرگ نداشتم . هر چی سالها گذشت فهمیدم و فهمیدیم که مرگ قضیه‌ای فراتر از دلتنگیه. زندگی لنگ میزنه. هر جا هممون کم آوردیم گفتیم اگه بابا بود اینجوری نمی‌شد، اونجوری می‌شد. جاهای خالی پر نمی‌شه فقط عادت می‌کنیم به نبودن‌ش.
 به داشتن مادرم افتخار می‌کنم  و امیدوارم سایه‌ش بر سرمون باشه که این بیست و هشت سال تحمل کرد، پیر شد و خم شد و کم و کاست بچه‌هاش رو بخشید و عشق بهمون داد و هم پدرمون بود  و هم مادرمون. 
سالها بیرحمانه میگذرند. زخمها کهنه میشوند ولی خوب نمی‌شوند، نیاز دارند به بهانه‌ای تا سر باز کنند.
به طور سیری‌ناپذیری عاشق زیورآلاتم!
به دنبال درمانم،چون داره تبدیل به بیماری مهلک میشه.
همه کارهایی که قبل خواب می‌کنی که خواب راحتی داشته باشی یه طرف،اون بند سوتین باز کردن یه طرف.
یعنی به خواب فکر کردن خودش اون‌قدر قشنگه ها،بی سوتین بودن صد برابر قشنگ‌ترش میکنه.
پاییز امسال منو اصلا یاد پاییزهای گذشته‌م ننداخته و این نمی‌دونم آغاز چی میتونه باشه؟!
امروز یکی تو توئیتر از یاهو مسنجر نوشته بود و من یاد کردم از اون ماچ گنده‌ها و صداش که اکو می‌شد و آخ چقدر دلم پای اون لعنتی لرزید و تپید و تپید و .... آخ از دل شکسته‌ت آزاده!

۲۹ مهر ۱۳۹۸

گفته بودم یکی از بدترین چیزهایی که آزارم میده و به شدت منقلبم میکنه خراب شدن دندونامه،ده روز پیش رفته بودیم جیگر بخوریم،دومین لقمه رو که دهنم کرد چیزی مثل سنگ زیر دندونم رفت و به طرز افتضاحی صدا داد،در ظاهر هیچ نوع ترک و شکستگی‌ای وجود نداره ولی یه درد بی پدر و مادر و مرموزی همش باهامه و من مثل یک عدد دانکی می‌ترسم که برم دکتر. چون گیر غذایی هم پیدا کرده شک ندارم احتیاج به پر کردن داره البته در حالت ایده‌آلش!تف بهت دندون 
یک سال پیش تصمیم گرفتم که در مسواک زدن دیگه سهل انگاری نکنم و خوشحالم که طی این یه سال شاید هفت شب مسواک نزدم و به خودم بدقولی نکردم.شش ماه پیش هم تصمیم گرفتم که بیشتر به پوستم رسیدگی کنم،از بهترین محصولات بهداشتی خرید کردم و برنامه روتین هر شبم شده که به مدت ۱۵ دقیقه به پوست صورتم برسم.خودم فکر نمی‌کردم از پسش بربیام ولی تونستم. دوست دارماینجا ثبت کنم که در برنامه روتین خودمراقبتیم،یک ربع ورزش رو هم جا بدم،در هر موقعیتی که بودم.

الان اونقدر رقیق شدم که هر لحظه امکان ریزش و سرازیر شدنم هست.بیشتر به خاطره صدای خر و پف بارانه که کنارم خوابیده و صداش تو سکوت خونه یه جور مرهم درده.

۲۷ مهر ۱۳۹۸

جاریم،یازده سال و نیم ازم کوچیکتره،دیروز که با هم مهمونی مادرشوهرم بودیم و اولین حضور رسمیش بین خانواده بود،سعی می‌کرد ازم دور نشه یه لحظه،احساس مادرانگی خاصی بهم دست داده بود :)) یاد اولین حضورم در خانواده شوهر افتادم.خیلی بی‌پناه و بدبخت و غریب بودم!اولین عروس یه خانواده بودن خیلی بده،مادرشوهر تمام آزمون خطاهاش رو سر اون اولی میاره و من چهارده سال اولی بود‌.

۲۴ مهر ۱۳۹۸

ماه در میاد که چی بشه؟!
جالبی قضیه اینجاست که من خواهر بزرگتر از خودم هم داشتم و هیچ وقت هیچ چیزی از وسایلشون رو کش نرفتم،حالا نمی‌دونم برام جذابیتی نداشته و یا نامهربان‌تر از داداشا بودن باهام؟؟؟!!! الله اعلم!!
اون خاطره رو گفتم یاد یه خاطره دیگه از بلند کردنام افتادم.سوم راهنمایی بودم و اون موقع دو تا داداشام تو تیم ملی بسکتبال بودن و یه ست گرمکن و رکابی هم با نام و نشون تیم ملی آورده بودن خونه گذاشته بودن،بعد من فنچ روزایی که ورزش داشتیم شلوارشون رو کش میرفتم و زنگ ورزش می‌پوشیدم با افتخار، حتی موقع برگشتن به خونه هم درش نمی‌اوردم. :)))))))فکر کنین یه دختر بچه ۱۲ساله با مانتوی اپل دار سرمه‌ای،مقنعه چونه‌دار مشکی و یه شلوار ورزشی گشااا‌اااااد و بللللللند،در حالی‌که با غرور ملی حتما داشته با اون وضع از مدرسه به خونه میرفته و انتظار داشته پشتش یه عده کف و خون بالا بیارن. :)))))))))
آخ،آخ،دلم ضعف رفت برای خنگ بازیام.:)))))))

۲۳ مهر ۱۳۹۸

نمی‌دونم چرا یاد اون خاطره افتادم؟!
اون موقع‌ها چی فکر می‌کردم و چه شد؟!!
یادمه فقط دوست داشتم عاشق باشم،عاشقِ عاشق شدن.چقدر رومانتیک واقعا!
یادمه دبیرستانی که بودم ،داداشم یه کاپشن مشکی خردلی داشت که خیلی دوسش داشتم،از لحاظ قد و قواره اصلا به هم نمی‌خوردیم،داداشم بسکتبالیست و اندام عضلانی و ورزشی،من یه فنچ با صد و شصت و دو قد و اون موقع‌ها البته سنگین وزن بودم :))))،خلاصه صبحها اونو کش می‌رفتم و می‌پوشیدم.تو راه مدرسه‌مون هم یه دبیرستان پسرانه بود که اتفاقا یکی از پسرها هی سر راه من سبز می‌شد و نخ می‌داد و من نمی‌گرفتم،از اصل قضیه دور نیوفتیم که اون کاپشن پشتش یه نوشته گنده داشت با این مضمون، dont lose your way!!!,
خدا می‌دونه چه حالی می‌کردم با اون لعنتی :))))به هیچ جامم نبود که دخترک اون کاپشن ده سایز برات بزرگه و پسرونست! چه خوب دورانی بود.
دلم چی می‌خواد؟! 
خودم هم نمی‌دونم البته.ولی بی‌شک ته اون نمی‌دونم شور و شوق و عشق ساکت و باحیا نشسته.
زندگی بدون درد،زندگی آرمانی‌ای هست که ازش غافلیم.

۲۲ مهر ۱۳۹۸

دیروز که پریود شدم،پشت بندش دل درد شدید شدم،نه از دل‌دردای پریودی،یه مدل عجیب که تا حالا تجربه نکرده بود.همه دلم از تخمدونام تا زیر جناغ سینه‌م درد می‌کرد و به خودم می‌پیچیدم از درد،انگار یهو تمام امعا و احشام منقبض شده بودن و ول نمی‌کردن و یهو بالا آوردم.با باران تنها بودیم و من داد می‌زدم از درد و زمین رو چنگ می‌زدم.قربون مهربونیش برم که نمی‌دونست چیکار کنه،کارتون دیدن رو ول کرده بود و گوشه اتاقش نشسته بود و مثلا بازی می‌کرد و همش منو نگاه می‌کرد و نگرانی از صداش که هی حالمو می‌پرسید و نگاهش معلوم بود.-چقدر طفلکین بچه‌ها-خلاصه دردم کمی آروم شد ولی هنوز انگار زیر پوستم زخم دارم،درست مثل زمانی که سزارین شده بودم و از شدت درد نمی‌تونستم بخندم و دست بزنم به شکمم.اون وسط سردرد سینوزیتیم هم شروع شد و انگار چشم راستم داشت میزد بیرون از درد،رقابتی بین دردهای جسمانیم راه افتاده بود که بیا و ببین و در واقع سعی داشتن قدرتشون رو به رخ هم بکشن. روز سختی رو گذروندم.و هنوز نمی‌دونم دلیل اون همه درد چی بود واقعا.
پاییزه،پاییز عریون
من و تو خسته و گریون
بیا در سوگ دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زاده فصل خزانیم
دو تن‌پرورده دامان گریه

بشنوید با صدای زیبای شاهرخ.

۱۹ مهر ۱۳۹۸

هر بار که فیلمای ورود خانومها به استادیوم آزادی رو می‌بینم اشکام سرازیر میشه و افسوس می‌خورم به عمری که در انتظار اصلاح امور در این کشور کوفتی گذشت.خیلی خنده‌داره بابت مسخره‌ترین حقی که ازمون گرفته شده بشینی و اینجوری زار بزنی.
حیف از عمر رفته و مانده و صد حیف!

۱۰ مهر ۱۳۹۸

نمی‌دونم اسم بیماریم و اختلالی که دارم چیه ولی اینو بگم که از روزی که دکتر بهم گفته غذای سرخ شده کمتر بخور دقیقا از همون روز که می‌شود هفت روز قبل بلااستثنا هر روز سرخ کرده خوردم.از روزی هم که فهمیدم باید وزن کم کنم دهنم یه لحظه خالی نمی‌شه‌.خدایا قربون بزرگیت که روانم چپه عمل می‌کنه در این حد!
الان یهو یادم اومد که ممکنه بعد محرم و صفر نامزدی برادر شوهرم باشه و من این چنین شتابان دارم سیر صعودی چاقی رو طی میکنم؟؟!چون که آدم حسابم نمی‌کنن بهم نگفتن چه برنامه‌ای دارن! خلاصه باید فکری بیندیشم به حال این پک و پهلوها!

۹ مهر ۱۳۹۸

الان وبلاگمو باز کردم،چشمم به اسمش خورد و گفتم خوب که چه؟؟!!کوچه‌های بی تو؟؟؟؟؟؟ خوب حالا که دیگه معنی‌ای نداره. خلاصه بر آن شدم اسم عوض کن،حالا ای همه دنبال‌کنندگان بی‌شمارم بگین چی اسم بذارم؟؟!!(وی خود ره مسخره می‌کند،وی دچار کاهلی شده است).
امروز اومدم وبلاگ خدابیامرزم تو پرشین‌بلاگ رو دستی بکشم،هر چه تلاش کردم آی‌دیمو قبول نکرد و به فا.. فنا رفته گویا،از سال ۸۲ داشتمش و اونجا می‌نوشتم🙄🙄.راستش غمگینم!
از سه چهار روز قبل که احساس کردم باید چهار کیلو وزن کم کنم افتادم تو دور پرخوری،انگار کن که جنگه!شکلات و بیسکویت و نون مغزدار و نگم براتون،شب هم که میشه از شدت درد وجدان سالاد درست میکنم با سس می‌خورم. یعنی قبلنا یه کوچیک اراده‌ای برای رژیم داشتم که اونم به مرحمت فراخی ازم گرفته شد. الهی آمین که دیگه برم دراز به دراز بشم.
خصلت جدیدی که پیدا کردم رو هم لازم دونستم بگم که یه وقت نکات ریز از قلم نیوفته،اون هم اینکه به شدت خانواده و قوم و خویش ستیز شدم در اون حد که به داداشا هم دیگه رحم ندارم.فعلا مامانم و خواهرام در دایره امن هستند شکر خدا!
خصلت 

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...