مرگ یک حقیقته. یک حقیقت تلخ که درست زمانی اتفاق میوفته که انتظارش رو نداری. زمانی هم که اتفاق افتاد تمام دوراندیشیها و فکر و خیالهایی که میکردی کشک میشه.
بیست و هشت سال از فوت بابا میگذره. هیچ وقت لحظهای روکه بهمون خبر رو دادن فراموش نمیکنم. چهارشنبه شب بود و ساعت حول و حوش ده شب،سریال ارتش سری داشت از تلویزیون پخش میشد و قرار بود فرداش عروسیه دخترداییم باشه.
اون موقع یازده سالم بود و درک درستی از مرگ نداشتم . هر چی سالها گذشت فهمیدم و فهمیدیم که مرگ قضیهای فراتر از دلتنگیه. زندگی لنگ میزنه. هر جا هممون کم آوردیم گفتیم اگه بابا بود اینجوری نمیشد، اونجوری میشد. جاهای خالی پر نمیشه فقط عادت میکنیم به نبودنش.
به داشتن مادرم افتخار میکنم و امیدوارم سایهش بر سرمون باشه که این بیست و هشت سال تحمل کرد، پیر شد و خم شد و کم و کاست بچههاش رو بخشید و عشق بهمون داد و هم پدرمون بود و هم مادرمون.
سالها بیرحمانه میگذرند. زخمها کهنه میشوند ولی خوب نمیشوند، نیاز دارند به بهانهای تا سر باز کنند.