۲۰ آبان ۱۳۹۸

ماسک عسل رو صورتمه و نگران شستن رشته موهایی هستم که برخلاف تلاشم نتونستم مهارشون کنم.
گاهی همون لحظه که تو زندگیت آروم و تسلیم نشستی و خوشی‌های زندگیت رو می‌شمری و سرت توکار خودته،درست همون لحظه انگار زمین و زمان مامور میشن برات تله‌ای پهن کنن که ببینن چقدر رام اون آرامشی،بعد از همون لحظه یا سرجات می‌مونی و یا مغلوب میشی و میری و وای از بعد اون لحظه!
به زندگی پوچم که نگاه می‌کنم،یه سالی همیشه بوده که بهش گفتم نقطه عطف،نقطه‌ای که من از قهقرای زندگی اومدم بالا،با ورزش و کار.می،ترسم دوباره بیوفتم تو سرازیری و دوباره تکرار یه تجربه تلخ بشه و نقطه عطفی هم نباشه! وجودم پر از تردیده و من انگار هنوز عاشق بازی و هیجانم!

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...