۲۳ آذر ۱۳۹۸

به زودی از لحاظ روحی دچار پارگی خواهم شد.از بس که یه لحظه پرانرژی‌ام و دو لحظه بعد پنچر پنچر!!

۱۹ آذر ۱۳۹۸

آقا اگه من دو روز دیگه افتادم فلج شدم یا مردم یا به درد بی درمون گرفتم بدونین جاری جانم چشمم زده.هی آلبوم عکسهای نامزدیمو-چهارده سال پیش- رو نگاه کرد و گفت مشخصه آقا یوسف خوب بوده که اینقدر خوب موندین،ماشالله.الانم عکس پروفایلمو عوض کردم-عکس سال ۸۹گرفته شده-پیام داد که چه عکس قشنگیه!تشکر کردم و گفتم مال جوونیاست،گفت وای فکر کردم مال الانه!!!
خدایا!حافظم باش :)))))))
در این نقطه و در این لحظه نمی‌دونم چی از دنیا می‌خوام!بی‌انگیزه‌ترینم!!!

۱۸ آذر ۱۳۹۸

امروز بعد از تقریبا دو هفته تاخیر برای باران تولد گرفتیم و دو تا مهمون داشتیم ولی من آن‌چنان خسته ووکوبیده شدم که انگار پنجاه نفر رو پذیرایی کردم.ولو شدم رو مبل و باران رو پاهام خوابیده-تقریبا دو سه ماهه که دهن من رو سرویس کرده از بس بهم می‌چسبه و آویزونه-یوسف هم کنار شوفاژ ولو شده.فیلم لیلا رو دیدم برای بار هزارم و هر دفعه به اندازه بار اول برام این فیلم قشنگ و خوبه!

۱۶ آذر ۱۳۹۸

دو سه ماهی بود که موهام شدیدا رو مخم بود،نامرتب و مریض بود انگار.خلاصه پنجشنبه رفتم کوتاه کردم و سشوار شده و شیتان فیتان اومدم خونه تا دیروز که رفتم حموم موهام صاف و لخت و ژیگول بود،دردسرتون ندم که بعد حموم موهام فرفر فرفر شد و رفت تو هوا و احساس یه قارچ سمی خودرو داشتم و تمام اون خودشیفتگی‌ها هوا شد.خلاصه اومدیم با تغییر در ظاهرم کمی از اون حالت خمودگی و افسردگی بیام بیرون که بدتر هم شدم !! امروز هم اومدم با سشوار و اتو کمی حالت بدم،دیدم خانوم آرایشگر ریده اون وسط مساطا!!قشنگ الان حال یک مال‌باخته رو دارم!!

من آدمیم که تا حالا حتی برای یه بار هم بعد کوتاه کردن موهام غصه نخوردم چون معتقدم مو زود بلند میشه و حالت میگیره ولی این دفعه خیلی حالم خرابه!!
لذتی که در نوشتن هست ایا در خوابیدن هست؟!
دلم می‌خواد سوگواری کنم.
برای روزهای جوونیم که به امید دود شد و رفت.
برای روزهای کودکی دخترم که خونین شد به روزهای سیاه ایران،مثل روزهای کودکی خودمون.
سوگواری برای جوونهایی که کف خیابونهای شهرمون ،با گلوله آتشین هموطن در سر و قلبشون،با زندگی بدرود گفتن.
نگم از دل پدر و مادرایی که آتیش گرفت در غم هجران جگرگوشه‌شون.
باید سوگواری کنم.وگرنه این غمها راه گلومو می‌بنده و می‌میرم.چقدر از مرگ می‌ترسم وقتی گام به گام،هر نفس همراهمه!
دو هفته درگیر آنفلانزای باران و یوسف بودم.مطمئنا نباید اسم این بیماری مهلک اینقدر ساده و راحت باشه،باید یه چیز سخت مثل اسمهای یونانی باشه!یه بیماری عجیب که هر لحظه‌ش هر عضو بدن رو درگیر یه مشکل تازه می‌کنه.مچاله شدم از خستگی و زارت بعد خوب شدنشون پریود شدم!
خسته‌ام!
من در دو حال دوست دارم برقصم.زمانی‌که سلول به سلول خوشحالم و درست برعکس حالت اول،یعنی عمیقا نارحت باشم.رقص یه جور شکستن چارچوبهای ذهنی و بدنی آدمه.خودت رو میشکنی و از اون کالبد درمیای و به اوج و حضیض میری.زمانی دوست داشتم رقصنده باشم،قبل اون روزایی که ساز زمونه رقصنده‌م کنه!
این روزای تلخ و سیاه،باران رو مجبور می‌کنم برقصه،با آهنگهایی که دوست داره.خجالت می‌کشه ولی بعدش با حرکتهای من درآوردیش ذوب میشه تو آهنگ و دوست دارم این راه رو ادامه بده چون برای وقتی که بزرگ شد و اسیر اتفاقهای بد زندگیش شد راهی داشته باشه که آزاد کنه خودشو.

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...