فکر کردین تا حالا اگه امکان برگشت به گذشته رو داشتین چه کاری میکردین و چه کاری رو انجام نمیدادین؟من هر دفعه برمیگردم به دی۸۴،به روز عقدم که مادرشوهرم چیکار کرد و چطور چهرهش رو نشون داد و من که فهمیدم با چه ادمی طرف خواهم بود ولی به خاطر ابروی مسخره و اون تعداد مهمون جواب بله رو دادم میخوام بگم نه و همه چی به هم بخوره.من خیلی عذاب کشیدم از دست این زن و بدجنسیهاش،و این درد ولم نمیکنه هر چند که الان یوسف همراهمه و تا حدی درکم میکنه و مثل قبل نمیگه بهم زودرنجی یا بی منطقی!
۳ شهریور ۱۳۹۹
هفته پیش دوشنبه،دوست عزیزم یه حرف خیلی بدی زد بهم طوریکه خودش بسیار ناراحت شد و عذرخواهی کرد ولی همیشه احساس ندامت کردن موثر نیست،تا شب به صورت تدریجی دست و پام کرخت شد،انگار بعد از یه یخ زدن شدید بدنم داشت یخش آب میشد.دقیقا همون کرختی و گیز گیز!روز بعدش یه دندونم که روکش داشت شکست،از شدت دندون قوروچه.همونجور که داشتم از درون میریختم از بیرون هم ریختم.از یه متخصص مغز و اعصاب وقت گرفتم و شنبه پیشش رفتم،بعد از تست کردن تمام اعصابم تشخیصش این بود که فقط استرس اینجوری ریختتم به هم.از دیشب شروع کردم به خوردن قرصهای آرامبخش.ده سال بود که دکتر گوارشم هر دفعه پیشش رفتم برای درد رودههام تجویز میکرد و من نمیخوردم از ترس اعتیاد ولی از دیشب تن دادم به مسکن شیمیایی و امیدوارم حالم بهتر بشه.این کرونای لعنتی و تمام حواشی زندگی گه و سگیای که تو ایران داریم توان نذاشته برام و من وسط افسردگی عمیقی که خودم میدونم فقط دارم دست و پا میزنم برای غرق نشدن.فعلا از رفتن پیش روانشناس دارم طفره میرم.
۲۹ مرداد ۱۳۹۹
۲۵ مرداد ۱۳۹۹
۲۴ مرداد ۱۳۹۹
الان باید ۲۴ مرداد گرمی بود در سال ۸۰،مشهد،اتاق خودم و پنجره قدیای که بازه و رادیویی که داره راه شب پخش میکنه.و من که دفتر خاطراتم بازه و کف اتاق رو شکم دراز کشیدم و رادیو گوش میدم و مینویسم.نه یه ۲۴ مرداد داغ در تهران،پنجرههایی که رو به خونه همسایه باز میشه و کوتاهه ،منی که گوشی به دست وسط هال ولو هستم و شوهری که اونورتر خوابیده و دختر ۵سالهای که تو اتاق خودش از خستگی غش کرده.و علیرصا قربانیای که روی تکرار و در گوشم میخونه "بهانه من،بغض خانه من،گرفته دلم گریه میخواهم" و منی که در ۲۴مرداد ۱۳۸۰ ماندهام.
تا حالا نه سیگار کشیدم و نه مشروب خوردم.نمیدونم اگر استفاده کنم خوشم میاد یا نه؟!ولی اگه خوشم بیاد بیبروبرگرد معتاد میشم.خواستم بگم یه روزایی مثل این روزا که حالم از فضای مجازی بهم میخوره و معتادش شدم،حالا که نه میشه رفت بیرون و نه دوستی و رفیقی،نیاز مبرم دارم به یه اعتیاد جدید،به یه چیز جدید که آویزونش بشم
.
اشتراک در:
پستها (Atom)
راستش وقتی میبینم خانم حاملهای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...
