۸ مهر ۱۳۹۹
تمام این حرفها رو با یوسف و خواهرش در میون گذاشتم.قراره یوسف باهاش صحبت کنه ولی نمیدونم کی؟!احتمالا وقتی دخترش رو در دست پسر خواهرش دید!من ساکت نمیشینم،هر چند سخته با مادرش حرف زدن وقتی اینقدر ازش بدم میاد و دلم پر از نفرته.ولی بهش میگم هز آنچه که باید شونزده سال پیش میگفتم.سخته با آدمهای غیرمنطقی هم کلام شدن.خیلی سخت!
۲۵ شهریور ۱۳۹۹
باران رو بردم کلاس و زودی برگشتم خونه،از ساعت ۱۱ تا ۱ روزهای فرد میره دو ساعت خلاقیت اموزش ببینه.برای ارامش خودش و خودم مجبور شدم بفرستمش،دو ماهه تقریبا و من تایمی دارم که مثل الان با مانتو رو تخت دراز بکشم و بدون اینکه از جام پاشم گوشی بازی کنم،موزیک گوش بدم و بنویسم.بچه شیرینترین و سختترین نعمت خداونده،غم و شادیش زیاده.
زندگی بر وفق مراد نیست،فکر نکنم تو ایران جز چند درصد اندک، بقیه روزهای خوبی رو در حال گذران باشن.دلار به سی تومن داره میرسه و سهم ما هی سفرههای کوچکتر و درد و غصه ببشتر و غم نانه.خفقان سیاسی به بدترین درجه خودش رسیده،مرگ،اعدام،زندان. سیاهتر از این سیاهی نمیدونم چه خواهد بود و چه در انتظارمونه.مثل گذشته کورسوی امید، جفنگی بیشتر نیست.
تمرکز ندارم برای نوشتن،در واقع این روزها تمرکز برای هیچ کاری ندارم حتی دستشویی رفتن.
اشتراک در:
پستها (Atom)
راستش وقتی میبینم خانم حاملهای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...