۸ مرداد ۱۴۰۰

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
از یه ماه قبل برای فردا وثت دندون‌پزشکی گرفتم.دندونی که یه ساله ایمپلنت شده وومنتظر روکشه.به خاطر اوضاع کرونا خیلی می‌ترسم.به احتمال زیاد برم ولی اگه کرونا گرفتم این بمونه به عنوان آخرین پست.
بارون یهویی الان،هوای خنک بعدش،حالمو به کرد.
پی‌ام‌اس به‌علاوه مقادیر  فراوان استرس برای من همیشه برابر است با اضافه وزن.
جمعه می‌شود هفت روز که باران اسهاله.دیروز که بردمش دکتر گفت به خاطر پاندمی ما فرض رو بر کرونا میگیریم.بچه‌م دیروز یهو لباش کبود .شد و صورتش سفید و داشت از دستم می‌رفت
امیدوارم تموم بشه زودتر،بچه‌م آب رفته دیگه :(
ناجی اصلی من شعر خواهد بود.
مثل خیلی روزهایی که قعر چاه افسردگی و نومیدی بودم.
شعر 
آخ شعر

۷ مرداد ۱۴۰۰

تنها کاری که ازم برمیاد تا حالم بهتر بشه کتاب خوندن و ورزش کردنه.که اونم با کاهلی پیش میره.
ما کابوس‌هامون رو زندگی می‌کنیم
هر روز یه کابوس جدید،یه ترس جدید.
صبح که می‌خوام از جام بلند بشم از استرس مواجهه با ترسها و کابوس‌های جدید خودمو به زور تو جام نگه می‌دارم.
این زندگی حقمون نبود،این سیاهی مطلق،این حجم از نومیدی.

۶ مرداد ۱۴۰۰


در کوره راه‌ها
آبی، خاکستری، سیاه
پیکرِ دهقانی‌ست با چوبدست بلندش.
سپید سیاه.
خرش را می‌گویم،
با خرواری از خارهای باران‌زده،
سیاهِ سیاه،
بَختش را می‌گویم
که همچون سایه
از کنارِ پاهایش روییده است.
———▫️
پاییز ۱۳۴۰
محمدابراهیم جعفری

۵ مرداد ۱۴۰۰

خشم و غم با هم ترکیب شدن و افسردگی وحشتناکی تمام وجودم رو گرفته.قضیه از به کنترل گرفتن حوادث پیرامون گذشته.سر جامون وایستادیم و سیلی از حوادثی می‌خوریم که تنها عاملش جهل و بی‌سوادی و بی‌شرفی یه سری انسان پسته که متاسفانه بر ما حکومت می‌کنند.بغض دارم،درد ده عالم بر دوشمه انگار و نمی‌تونم کاری کنم.مسخ شدم.

۱ مرداد ۱۴۰۰

آخرین باری که گل شب‌بو‌ ی سیمین عانم رو گوش دادم فکر کنم سال ۹۱ بود.بعدش نخواستم که گوش بدم رفت تو لیست ممنوعه‌ها.امشب دانلودش کردم و گوش دادم چندین بار و 
موزیک میتونه آدم رو در هم بشکنه و پوووف
آخرین باری که گل شب‌بو‌ ی سیمین عانم رو گوش دادم فکر کنم سال ۹۱ بود.بعدش نخواستم که گوش بدم رفت تو لیست ممنوعه‌ها.امشب دانلودش کردم و گوش دادم چندین بار و 
موزیک میتونه آدم رو در هم بشکنه و پوووف

۲۵ تیر ۱۴۰۰

در این برهه حساس کنونی که یه سری از دوستان جان تشریف فرما شدن به اینجا باید بگم که من اینجا حرفهایی که تو ذهنم میان و میرن رو می‌نویسم،فحش هست،دلخوری هست،دلگیری هست.واقعیت زندگی تک به تکمون.نگران اینکه قضاوتم کنین نیستم.انگار رفتم مطب روانشناس و چند نفر از پشت در دارن به حرفام گوش میدن،مطمئنا یه سری حرفها رو آرومتر میگم که شنیده نمیشن که اونا همون حرفاست که نمی‌نویسم حالا یا سانسور میشه یا مطمئن نیستم از گفتنشون و یا دوست دارم اینجور فکر کنم خودم محقم.

۲۴ تیر ۱۴۰۰

باورم نمیشه هنوز یه سری از بچه‌های هم‌سن و سال خودم به دانشگاهی که درش درس خوندن زیادی مفتخرن.خیلی برام عجیبه که هنوز در این سن و سال متوجه نشدن اینها وسیله محک زدن شعور و حتی سواد نیست.
خلاصه نکنین.آدم بودن به خدا کافیه.
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

داغانم،داغان!

شدم جغد.
خبر داشتین؟!
بوم
بوم
امروز جاریم یه عکس از بچه خواهرشوهرمون که شش ماهشه فرستاد برام و گفت همه اینجا خیلی دلتنگتونن.نگفتم من اصلا ولی تو تمام کلماتم فریاد زدم که من نه.اون خانواده تمام روزهای خوشم رو به فنا دادن و من متنفرم ازشون و هیچ جای بخشیدن ندارن پیشم.
تمام روابط واقعیم رو بردم تو یه لبه دره،لرزان و ملتهب همشون همونجان.
خیلی تنهام،خیلی.و بسیار خلاء یه آدم مورد اعتماد رو دارم در روزهام،کسی که گوش شنوا باشه و همدم.تو اکثر روابطی که دارم همیشه من گوش شنوا بودم،کسی که گوش داده وودل به دل داده و بسیار مایه گذاشته از خودش و این رابطه یک سویه منو به قهقهرا داره میبره.آره یه دوست می‌خوام.امین و مهربان.

۲۳ تیر ۱۴۰۰

هی موهای سفید سرم رو کندم تا شد اونچه که نباید!یه دونه از موهای پام سفید شده.میترسم بکنمش سیبیلام سفید شن.
هی میگن حرف قدیمیا رو گوش کنین!شت والا شت!
انگار قرار نیست بعد ۱۵سال به این شب تنها بودنا عادت کنم.
بعد این همه سال با وجود اینکه در رو چهار قفل کردم فکر می‌کنم یه نفر پشت در اتاقه!
شت!
دیشب خوب نخوابیدم و امشب هم توهم زدم!

۲۲ تیر ۱۴۰۰

بعد از یه سال که خیلی خوشحال بودم درد اسپاسم روده ندارم.دو ماهه باز گیرش افتادم و هیچ روش درمانی‌ای هم جواب نداده تا کمی از این درد راحت بشم.همش هم به خاطر استرسهای یه سال گذشته و بالاخص شش ماه قبله!سه هفته پیش که درد کلیه به خاطر سنگ داشتم و بدون مسکن (کسی باورش نمیشه) ردش کردم(چون نمیدونستم درد از کجاست ترجیح دادم مسکن نخورم و چون کسی پیشم نبود درد رو برای ۱۲ساعت مدام تحمل کردم-خیلی غم‌انگیزه ولی همینه که بود!)بعد هم مجبور شدم هندونه و پوستش رو به صورت جوشیده بخورم و مجددا درد روده‌هام دوبله شد فهمیدم که حاضرم ۱۲ساعت باز چنگ بزنم به زمین ولی درد روده 
نکشم.از بس این درد افتضاحه
یه عمر به جمله بندی‌های امام ره خندیدم حالامی‌بینم خودم افتادم تو دام عاشقی،نفهمیدم.نفهمیدم :)))))))!
قضیه خیلی ساده است.
از اینکه همش تنهام خسته شدم.از این خونه‌نشینی اجباری کلافه‌ام.از اینکه درکم نمیکنه خسته‌ام.دیگه کم آوردم،خیلی.
این داستان به نام تو،اینجا تمام شد.

حسین منزوی جان
همه جا رنگ سیاه ماتمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد


چو تخته پاره بر موج
کاش کاش
رها
رها
هیچکی حالش خوب نیست.
هیچکی
هیچ
کی
‏نمی‌شود مثل مورچه
یک دانه برنج برداشت
از لای میله ها
رد شد
آمد به تنهایی تو

فاطمه اختصاری
چی گوش میدم؟+
دریا از نیما چهرازی
حالم؟
انگار تمام آنچه سال ۸۹تا۹۰ بر من گذشت زنده شد.قلبم متلاطم شد و الاناست که بالا بیارم.
در نامه‌اش پرسیده بود
بی من خوشبختی؟
دردم تازه شد.
بال و پرم را چیده بود از پرواز می‌پرسید.

نمی‌دونم کی گفته ولی چسبید!
برای این در به در بی سرزمین
گریه نکن.
از گرما متنفرم.امسال هم که ماشالله همه چیمون دیگه به همه چیمون میاد شده.از بس گرمه که مثلا الان که زیر کولر خوابیدم از رو خنکم از پشت اونچنان خیس و نوچم که چسبیدم به ملافه روی تخت.ساعت دوئه و من بی‌هدف بیدارم،شب که میشه و خونه تو سکوت و خاموشی میره انگار تمام حواسم بیدار میشه و با وجود خستگی و کلافگی دوست دارم بیدار بمونم و بخونم و بخونم.مثل اسیری که تشنه آزادیه.
تو این دوران گه کرونا دلم بیشتر از همه برای باشگاه رفتن تنگ شده.از اینکه اون قدر ورزش کنم که لباسم خیس بشه بعد برگردم خونه و با همون لباسهای خیس بیوفتم رو مبل و یه چرت بزنم.البته این داستان دوران طلایی بی بچه بودن بود.صبحها کل برنامم همین بود.بعد باران دو سال کلا باشگاه تعطیل شد و بعد هم تق و لق!چند ماه با باران میرفتم باشگاه ولی دلم می‌سوخت که خسته می‌شه و خودم تمرکز کامل نداشتم.امسال اگه مدارس باز بشه و راهی کلاس اولش کنم مطمئنا هر روز باشگاه میرم در کنار برنامه‌های دیگه‌ای که دارم برای برون رفت از این اوضاع هولناکی که کرونای گه با خودش اورد.
فردا باز یوسف نیست تا دو روز و باز تنهایی کامل و من خسته شدم از این زندگی نصفه و نیمه!

۲۱ تیر ۱۴۰۰

کانال موزیک تلگرامم رو که گفته بودم، این مدت سعی کردم وارد آلبوم موزیک ممنوعه‌م نشم ولی نشد که بشه و حالا وسط انبوه خاطرات شیرین و غمناکم و تا خرتناق احساس دلتنگی داره میکشتم!
آنچه بو و موزیک با دل من میکنه به مثابه کشتن و زنده کردنمه.
مامانم یه کمد خیلی قدیمی دارن که تو زیرزمین خونشونه،توش یه سری خنزر پنزر قدیمی هست.این دفعه که رفته بودم مشهد برای برداشتن یه چیزی رفتم زیرزمین و چون اون کمد رو از بچگی دوست داشتم گفتم یه نگاهی بندازم توش که حال خوب بگیرم از دیدن چیزهای قدیمی. دیدم یه کت و دامن فیروزه‌ای آویزونه.قبلا دیده بودمش ولی برام جلب توجه نکرده بود.خلاصه پوشیدمش و رفتم بالا و خرامان خرامان از جلوی مامان گذشتم.یهو یه لبخند زد و گفت باز رفتی سراغ وسایل من :))این رو میدونی از کی دارم؟گفتم نه؟!گفت مال پنجاه سال پیشه،عروسی دخترعمه‌ت دوختمش و رفت و عکس رو آورد.یه عکس سیاه و سفید که صورت خوشگلش خندونه و موهای خرمنش دور گردنشه.با یه افسوسی سرشو بلند کرد و به کتی که هنوز تنم بود نگاه کرد و گفت بابات این کت و دامنم رو خیلی دوست داشت،می‌گفت رنگش خیلی بهت میاد.چشمای سبزش موقع صحبت از بابا می‌خندید.
کت رو آوردم با خودم تهران،دادمش خشکشویی و منتظرم پاییز بشه و بپوشمش و بشم مامانم در بیست و اندی سالگی.
سوزددددد مرا
در آتش اندازد مرا

از من

رها

سازد
 
مرااااااااااااا
یه استوری تو کلوزفرند اینستام پست کردم ولی خوشبختانه کسی ندیده بود و بعد هشت دقیقه پاکش کردم.
یه روز تحمل کن زن!
اینجا هی میام می‌نویسم که نرم تو اینستا.تو ترکم داداش،تو ترک!
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت.
ورنه من داشتم آرامی
تا آرام جانی داشتم.
از آبان نود و هشت زهرماری دیگه شرایط اونقدر گه پیش رفت که نتونستم برم ارایشگاه برای بند،بعد کزونا هم که یه جورایی خریته.خلاصه از اون سال کذایی دو بار صورتمو با تیغ ابرو اصلاح کردم.دیروز بار دومص بود،صورتم یه خوشگل موشگلایی شده!برق میزنه اصلا!یه عالمه کرک سیاه دفع کردم.
اگه بخت باهام یار بود و توانایی مادری کردن دوباره رو داشتم و پسردار می‌شدم اسمش رو میذاشتم هامون.دلم تنگ شد برای پسر نداشته‌ام!دلم خواستش!احمقانه است در ۴۲سالگی دوباره مادر شدن.خیلی هم!
یه کانال موزیک درست کردم تو تلگرام.بعد با تک تک آهنگاش،حالا نه تک به تکش،ولی بیشترش حال می‌کنم.یوسف میگه خودت بیشتر بهشون گوش میدی.طبیعتا باید اینجوری باشه چون انتخابهای خودمه!
بلبل طبعم کنون گشته ز تنهایی خموووووووش
آدمی به سنی میرسه یا شاید به نقطه‌ای میرسه که هیچ کسی تهییجش نمیکنه،نه تمایل داری بشناسی از اول ،نه کراش داشته باشی و نه خیلی مهم باشه و نه هیچی!عشق و عاشقی به قهقهرا میره!هیچی اون دوست داشتن اول و دل لرزیدنای از ته ته دل جوونی نمیشه!
بله خیلی غم‌انگیزه ولی دوست داشتن و عشقی در دلم نیست دیگه!هیچی!
مرهون تمام سختی‌های زندگی و آدمهای عوضی زندگیم هستم.
یه آهنگی رو دوستم انداخته به جونم که لاینقطع گوش میدم.صدای خواننده‌ش هم مالب نیست ولی نمیدونم ریتمشه یا متنشه،واقعا نمی‌دونم ولی اونقدر گوش دادم که قدمی به تهوع موندم!
باران تو این دوران گه کرونا خیلی عصبی،حساس و لجباز شده.کمیش به اقتضای سنشه مسلما ولی بقیه‌ش رو خودم فکر می‌کنم ربط مستقیم به عصبی بودن خودم داره.سه چهار روزه به شدت دارم رو خودم فشار میارم که عکس‌‌العملهامو کنترل کنم،یعنی اگه داد زد اصلا نگاهش نکنم،اگه جواب بدی داد یه نگاه بکنم و برم.انگار جواب میده تا ببینیم چه میشه!تربیت خیلی سخته خیلی!مخصوصا تمام مسئولیت با توئه تقریبا و خودت هیچ مجالی برای نفس کشیدن و انرژی گرفتن نداری.دارم تباه میشم ولی این بچه،به خواسته من اومده به این دنیا و تمام مسئولیتش با منه.
بعد از مدتها،ای مدتها شامل ماههای خیلی زیاد و چه بسا سالها بشه،ناخنهام همگی با هم بلند شدن و حد نصاب این مدت رو حتی رد کردن.دلیلش رو نمی‌دونم که با همین دست فرمون پیش برم حتی!

۲۰ تیر ۱۴۰۰

تو پیجی که ناشناس دارم کلی گل‌فروشی آنلاین فالو دارم.امروز یکی‌ون که گلهای خیلی حاصی داره تخفیف زده بود بعد من بدو بدو سوییچ کردم که باز وسوسه نشم.کاش یک خیری پیدا بشه برام گل بخره.من گل میخوااااام!
اونقدر مطالعه نداشتم این مدت و اونقدر در اینستاگرام مطالب سطحی و الکی خوندم که نمی‌تونم بنویسم.نه اینکه حالا قبلا نویسنده قهاری بودم ولی در حد رفع حاجت می‌نوشتم،در اون حد که سبک بشم.ولی الان کلمه‌ها از دستم سر می‌خورن انگار کن که قهرن باهام.تا میام دو تا کلمه رو پشت هم بنویسم یا کلمه مناسب نیست یا یکی رو می‌گیرم اون یکی تلپ میوفته زمین و گم میشه.شت واقعا شت.
سلام بر آنان که در ما چیزی را دوست داشتند
که خودمان آن را ندیدیم و دوست نداشتیم.

محمود درویش
این روزها که هم گرمه،هم گرمه و هم غم ریخته سر تا پامون.این روزها که کش میان مثل آدامسی که تو گرما چسبیده به ته لباست.مثل همون بدبختی‌ای که صالح علا میگه تو شعرش.این روزهایی که فقط داری زنده‌گی می‌کنی.حتی حال جنگیدن با شری که دورمون رو مثل مار 
گرفته نداریم.فقط نفس کشیدن برای بقا!
دلم خیلی چیزا می‌خواد.دلم می‌خواد این یه سال و نیم گه که از همه سالها گه‌تر بود پاک شه از تاریخچه زندگیم.
چی می‌خوام از زندگی؟آرامش!

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...