۸ مرداد ۱۴۰۰
۷ مرداد ۱۴۰۰
۶ مرداد ۱۴۰۰
۵ مرداد ۱۴۰۰
خشم و غم با هم ترکیب شدن و افسردگی وحشتناکی تمام وجودم رو گرفته.قضیه از به کنترل گرفتن حوادث پیرامون گذشته.سر جامون وایستادیم و سیلی از حوادثی میخوریم که تنها عاملش جهل و بیسوادی و بیشرفی یه سری انسان پسته که متاسفانه بر ما حکومت میکنند.بغض دارم،درد ده عالم بر دوشمه انگار و نمیتونم کاری کنم.مسخ شدم.
۱ مرداد ۱۴۰۰
۲۵ تیر ۱۴۰۰
در این برهه حساس کنونی که یه سری از دوستان جان تشریف فرما شدن به اینجا باید بگم که من اینجا حرفهایی که تو ذهنم میان و میرن رو مینویسم،فحش هست،دلخوری هست،دلگیری هست.واقعیت زندگی تک به تکمون.نگران اینکه قضاوتم کنین نیستم.انگار رفتم مطب روانشناس و چند نفر از پشت در دارن به حرفام گوش میدن،مطمئنا یه سری حرفها رو آرومتر میگم که شنیده نمیشن که اونا همون حرفاست که نمینویسم حالا یا سانسور میشه یا مطمئن نیستم از گفتنشون و یا دوست دارم اینجور فکر کنم خودم محقم.
۲۴ تیر ۱۴۰۰
تمام روابط واقعیم رو بردم تو یه لبه دره،لرزان و ملتهب همشون همونجان.
خیلی تنهام،خیلی.و بسیار خلاء یه آدم مورد اعتماد رو دارم در روزهام،کسی که گوش شنوا باشه و همدم.تو اکثر روابطی که دارم همیشه من گوش شنوا بودم،کسی که گوش داده وودل به دل داده و بسیار مایه گذاشته از خودش و این رابطه یک سویه منو به قهقهرا داره میبره.آره یه دوست میخوام.امین و مهربان.
۲۳ تیر ۱۴۰۰
۲۲ تیر ۱۴۰۰
بعد از یه سال که خیلی خوشحال بودم درد اسپاسم روده ندارم.دو ماهه باز گیرش افتادم و هیچ روش درمانیای هم جواب نداده تا کمی از این درد راحت بشم.همش هم به خاطر استرسهای یه سال گذشته و بالاخص شش ماه قبله!سه هفته پیش که درد کلیه به خاطر سنگ داشتم و بدون مسکن (کسی باورش نمیشه) ردش کردم(چون نمیدونستم درد از کجاست ترجیح دادم مسکن نخورم و چون کسی پیشم نبود درد رو برای ۱۲ساعت مدام تحمل کردم-خیلی غمانگیزه ولی همینه که بود!)بعد هم مجبور شدم هندونه و پوستش رو به صورت جوشیده بخورم و مجددا درد رودههام دوبله شد فهمیدم که حاضرم ۱۲ساعت باز چنگ بزنم به زمین ولی درد روده
نکشم.از بس این درد افتضاحه
یه عمر به جمله بندیهای امام ره خندیدم حالامیبینم خودم افتادم تو دام عاشقی،نفهمیدم.نفهمیدم :)))))))!
از گرما متنفرم.امسال هم که ماشالله همه چیمون دیگه به همه چیمون میاد شده.از بس گرمه که مثلا الان که زیر کولر خوابیدم از رو خنکم از پشت اونچنان خیس و نوچم که چسبیدم به ملافه روی تخت.ساعت دوئه و من بیهدف بیدارم،شب که میشه و خونه تو سکوت و خاموشی میره انگار تمام حواسم بیدار میشه و با وجود خستگی و کلافگی دوست دارم بیدار بمونم و بخونم و بخونم.مثل اسیری که تشنه آزادیه.
تو این دوران گه کرونا دلم بیشتر از همه برای باشگاه رفتن تنگ شده.از اینکه اون قدر ورزش کنم که لباسم خیس بشه بعد برگردم خونه و با همون لباسهای خیس بیوفتم رو مبل و یه چرت بزنم.البته این داستان دوران طلایی بی بچه بودن بود.صبحها کل برنامم همین بود.بعد باران دو سال کلا باشگاه تعطیل شد و بعد هم تق و لق!چند ماه با باران میرفتم باشگاه ولی دلم میسوخت که خسته میشه و خودم تمرکز کامل نداشتم.امسال اگه مدارس باز بشه و راهی کلاس اولش کنم مطمئنا هر روز باشگاه میرم در کنار برنامههای دیگهای که دارم برای برون رفت از این اوضاع هولناکی که کرونای گه با خودش اورد.
فردا باز یوسف نیست تا دو روز و باز تنهایی کامل و من خسته شدم از این زندگی نصفه و نیمه!
۲۱ تیر ۱۴۰۰
مامانم یه کمد خیلی قدیمی دارن که تو زیرزمین خونشونه،توش یه سری خنزر پنزر قدیمی هست.این دفعه که رفته بودم مشهد برای برداشتن یه چیزی رفتم زیرزمین و چون اون کمد رو از بچگی دوست داشتم گفتم یه نگاهی بندازم توش که حال خوب بگیرم از دیدن چیزهای قدیمی. دیدم یه کت و دامن فیروزهای آویزونه.قبلا دیده بودمش ولی برام جلب توجه نکرده بود.خلاصه پوشیدمش و رفتم بالا و خرامان خرامان از جلوی مامان گذشتم.یهو یه لبخند زد و گفت باز رفتی سراغ وسایل من :))این رو میدونی از کی دارم؟گفتم نه؟!گفت مال پنجاه سال پیشه،عروسی دخترعمهت دوختمش و رفت و عکس رو آورد.یه عکس سیاه و سفید که صورت خوشگلش خندونه و موهای خرمنش دور گردنشه.با یه افسوسی سرشو بلند کرد و به کتی که هنوز تنم بود نگاه کرد و گفت بابات این کت و دامنم رو خیلی دوست داشت،میگفت رنگش خیلی بهت میاد.چشمای سبزش موقع صحبت از بابا میخندید.
کت رو آوردم با خودم تهران،دادمش خشکشویی و منتظرم پاییز بشه و بپوشمش و بشم مامانم در بیست و اندی سالگی.
آدمی به سنی میرسه یا شاید به نقطهای میرسه که هیچ کسی تهییجش نمیکنه،نه تمایل داری بشناسی از اول ،نه کراش داشته باشی و نه خیلی مهم باشه و نه هیچی!عشق و عاشقی به قهقهرا میره!هیچی اون دوست داشتن اول و دل لرزیدنای از ته ته دل جوونی نمیشه!
بله خیلی غمانگیزه ولی دوست داشتن و عشقی در دلم نیست دیگه!هیچی!
مرهون تمام سختیهای زندگی و آدمهای عوضی زندگیم هستم.
باران تو این دوران گه کرونا خیلی عصبی،حساس و لجباز شده.کمیش به اقتضای سنشه مسلما ولی بقیهش رو خودم فکر میکنم ربط مستقیم به عصبی بودن خودم داره.سه چهار روزه به شدت دارم رو خودم فشار میارم که عکسالعملهامو کنترل کنم،یعنی اگه داد زد اصلا نگاهش نکنم،اگه جواب بدی داد یه نگاه بکنم و برم.انگار جواب میده تا ببینیم چه میشه!تربیت خیلی سخته خیلی!مخصوصا تمام مسئولیت با توئه تقریبا و خودت هیچ مجالی برای نفس کشیدن و انرژی گرفتن نداری.دارم تباه میشم ولی این بچه،به خواسته من اومده به این دنیا و تمام مسئولیتش با منه.
۲۰ تیر ۱۴۰۰
اونقدر مطالعه نداشتم این مدت و اونقدر در اینستاگرام مطالب سطحی و الکی خوندم که نمیتونم بنویسم.نه اینکه حالا قبلا نویسنده قهاری بودم ولی در حد رفع حاجت مینوشتم،در اون حد که سبک بشم.ولی الان کلمهها از دستم سر میخورن انگار کن که قهرن باهام.تا میام دو تا کلمه رو پشت هم بنویسم یا کلمه مناسب نیست یا یکی رو میگیرم اون یکی تلپ میوفته زمین و گم میشه.شت واقعا شت.
این روزها که هم گرمه،هم گرمه و هم غم ریخته سر تا پامون.این روزها که کش میان مثل آدامسی که تو گرما چسبیده به ته لباست.مثل همون بدبختیای که صالح علا میگه تو شعرش.این روزهایی که فقط داری زندهگی میکنی.حتی حال جنگیدن با شری که دورمون رو مثل مار
گرفته نداریم.فقط نفس کشیدن برای بقا!
دلم خیلی چیزا میخواد.دلم میخواد این یه سال و نیم گه که از همه سالها گهتر بود پاک شه از تاریخچه زندگیم.
چی میخوام از زندگی؟آرامش!
اشتراک در:
پستها (Atom)
راستش وقتی میبینم خانم حاملهای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...