دم را غنیمت میدونم.
۹ شهریور ۱۴۰۰
درد از چشم راستم شروع شد دیشب بعد پخش شد رو پیشونیم.دیشب قرص خوردم و کمی یوسف ماساژ داد گردنم رو و کمی اروم شدم و خوابم برد.صبح بیدار شدم با دردای دیشب به علاوه فشار وحشتناکی که رو سرمه و چشمام وای چشمام حتما میترکن.
دلیلش؟!یا گوشی یا پریود و کم خونی یا اعصاب خرابم.
چاره؟!برم به درک اسفل السافلین احتمالا!
۸ شهریور ۱۴۰۰
۷ شهریور ۱۴۰۰
۶ شهریور ۱۴۰۰
مدتهاست که لزومی پیدا نکرده که خودکار دستم بگیرم و چیزی بنویسم،سه هفته قبل یه شعری نوشتم و تو اینستا پستش کردم،چند بار نگاه خریدارانه کردمش و دیدم ای وای من چقدر بد نوشتم و حتی تکرار و تکرار هم نتونست درستش کنه.فوری یه کلاس آنلاین پیدا کردم و برای خوشنویسی با خودکارش ثبتنام کردم و دیروز بعد دو جلسه استادم یه ویس تشکر و تعریف و تمجیدی برام گذاشت که حقیقتا جون گرفتم.
هنوز میتونم اراده کنم انگار.انگار در من امیدی هست چون برای کلاس تشعیر هم ثبتنام کردم با استاد تذهیبم.اول نمیخواستم ولی اونقدر برام وویس گداشت و ار کارهای قبلم تمرین کرد که بله عزیزان جو منو گرفت.حالا دو تا فکر دیگه هم دارم که اگه نمردم در دو هفته پیش رو عملیش میکنم یکی رو.
۱۷ مرداد ۱۴۰۰
۱۴ مرداد ۱۴۰۰
۱۲ مرداد ۱۴۰۰
نشسته بودم رو مبل و حواسم به گوشی تو دستم بود،باران هم به تابخونه تکیه داده بود و تو نقش مادریش عروسکش رو پاش بود و داشت میخوابوندش،یه لحظه سرمو از گوشی برداشتم و دیدم ظرف بیسکوییت رو پاشه و با یه دقتی بیسکوییت رو از هم باز کرده بود و داشت کرم وسطش رو میخورد.اونقدر فارغ و با تمرکز و لذت داشت اون کار رو انجام میداد که حسرت حالش و شادی من از لذت بردنش از لحظه آرومم کرد.
۱۱ مرداد ۱۴۰۰
وقتی خیلی ناراحتم،از موضوعق ناراحتم و یا نگران یا بی علت بیاعصابم و روحم افسرده ارتباطم رو با همه قطع میکنم.این بهترین راهه برای بازسازی روحیهم.انتظارم از اطرافیان نزدیکم اینه که درکم کنن و به پر و پام نپیچن و متوقع نباشن.کاملا غیرارادی اون لایه محافظتی دورم کشیده میشه.چندین بار تلاش کردم زمانی که حالم اینجوری میشه تو جمع باشم ولی حالم بدتر و بدتر شده.سوالم اینه چرا نباید دوستی که بهم خیلی نزدیکه درکم کنه؟!چرا متوقع میشه و انگار که خیلی لطف همراه تمام پیامهاش هست باهام برخورد کنه؟؟؟
دو تا کتاب تو یه هفته خوندم که برای بار دوم بودش ولی حتی یه تیکه از داستان رو یادم نبود.نمیدونم همه اینجورین یا مندیگه دارم تبدیل به ماهی میشم.روند رو به رشد ماشالله.
یه عادتی که موقع کتاب خوندن دارم بازی کردن با موهامه،بعد چون وسط خونه نریزم موها اگه دسترسی به سطل آشغال نداشته باشم میذارم لای کتاب که اگه یادم بمونه خالی میکنم وگرنه یادگاری میشه.لای برگههای کتابی که دیروز داشتم میخوندم یه دسته مو پیدا کردم که با توجه به تاریخ کتاب از سال ۸۸ اونجا مونده بود.چیزی که مایه خرسندی خاطرم شد این بود که جنس موهام خیلی ضخیم شده.طول موهام ولی انگار مال همین روزا بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)
راستش وقتی میبینم خانم حاملهای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...