۹ شهریور ۱۴۰۰

بعد از دو ماه تنهای تنها هستم.البته فقط به مدت نیم ساعت و شاید باورتون نشه احساس میکنم سلولهای مغزم از یه حالت انجماد دارن به انبساط میرسن.کرونا با ما مادرهای خانه‌دار و بالاخص غریب کاری کرد که بعید می‌دونم تا آخر عمر رهایی از عوارضش داشته باشیم.
دم را غنیمت می‌دونم.
به باران هی میگم اگه کاری به نظرت بده انجام نده و اگر هم انجام دادی اونقدر شجاع باش که راحت اعتراف کنی که انجامش دادی.کاش بفهمه!
از آدمهایی که دلیلی برای کار احمقانه‌شون ندارن و خودشون رو به موش‌مردگی میزنن بدم میاد!
درد از چشم راستم شروع شد دیشب بعد پخش شد رو پیشونیم.دیشب قرص خوردم و کمی یوسف ماساژ داد گردنم رو و کمی اروم شدم و خوابم برد.صبح بیدار شدم با دردای دیشب به علاوه فشار وحشتناکی که رو سرمه و چشمام وای چشمام حتما میترکن.
دلیلش؟!یا گوشی یا پریود و کم خونی یا اعصاب خرابم.
چاره؟!برم به درک اسفل السافلین احتمالا!
خوابم میاد مثل یه جونوری بعد چشم راستم داره از درد از جاش در میاد و یه اهنگ مزخرف رو گذاشتم رو تکرار و هی تو اپلیکیشنام میرم رفرش میکنم.معلوم نیست دقیقا دنبال چیم و چرا دارم اینجور سخت خودمو آزار میدم.آیا مازوخیست چیزی جز اینه؟؟؟؟

۸ شهریور ۱۴۰۰

دلم تتو میخواد و 
نمی‌خواد.
یه جور گوزپیچیِ ریز. :))
اگه بلد بودم نقاشی بکشم حتما دلتنگی،روزمرگی،عشق،بگومگوی درونیم و یه عاشق خسته و یه دوست داشتن خوشگل توقلبیِ مخفی رو می‌کشیدم،اگه اینا رو می‌تونستم مجسم کنم بعدش زجر،درد و غم رو هم می‌کشیدم تا تمام آنچه در من هر روز با بیدار شدنم بیدار میشن و با خوابیدنم بیدار میمونن رو به تصویر در میاوردم.
یوسف میگه باران عاشقته! میگه به طرز عجیبی هم دوست داره و هم وابسته‌ته.
من کشش این همه عشق و مسئولیت رو ندارم.هی میخوام در برم ازش.من از هر کی دوسم داشته باشه خیلی،فراریم.می‌خوام بنویسم رو سینه‌م که عاشقم نشین تا عاشقتون بشم.
از دیروز یه غم سنگین یهو تلپی افتاده وسط سینه‌م.نه پا میشه خودش نه زورم میرسه بندازمش اون‌ور.
روزمرگی‌ها هلاکم کردند.
الان یهو یادم اومد اون غم نصفش از کجا اومده.اه!!!!باز بیشتر شد!
موسیقی هم ارضام نمیکنه.در واقع هیچی دیگه!
شاید یه حس جدید که طوفان کنه در قلبم حالم رو خوب کنه!شتتتت

۷ شهریور ۱۴۰۰

عشق چی بود؟
دوست داشتن چجوری بود؟
چه فرقی داشتن باهم؟
چرا باید عادت کنیم به عشق و دوست داشتن و فراموش بشن این دو گوهر ارزنده نهاده در جان آدمیزاد؟

۶ شهریور ۱۴۰۰

این روزها تمرکزم رو زنده موندن و دیدن دوران بعد از کروناست.موفق میشم؟! 
به احتمال زیاد ولی دهنم سرویس شده تا اون موقع.
دلم تنگ شده برای مامان و خواهرا و داداشا.
دلتنگی دستاشو گذاشته روی گلوم و تا میام محلش ندم حلقه رو تنگ میکنه رو گلوم.
مدتهاست که لزومی پیدا نکرده که خودکار دستم بگیرم و چیزی بنویسم،سه هفته قبل یه شعری نوشتم و تو اینستا پستش کردم،چند بار نگاه خریدارانه کردمش و دیدم ای وای من چقدر بد نوشتم و حتی تکرار و تکرار هم نتونست درستش کنه.فوری یه کلاس آنلاین پیدا کردم و برای خوشنویسی با خودکارش ثبت‌نام کردم و دیروز بعد دو جلسه استادم یه ویس تشکر و تعریف و تمجیدی برام گذاشت که حقیقتا جون گرفتم.
هنوز می‌تونم اراده کنم انگار.انگار در من امیدی هست چون برای کلاس تشعیر هم ثبت‌نام کردم با استاد تذهیبم.اول نمی‌خواستم ولی اونقدر برام وویس گداشت و ار کارهای قبلم تمرین کرد که بله عزیزان جو منو گرفت.حالا دو تا فکر دیگه هم دارم که اگه نمردم در دو هفته پیش رو عملیش میکنم یکی رو.
از وقتی بلاگرم رو آپدیت کردم و کلا فضاش عوض شده میلم به نوشتن رو هم از دست دادم.
متاسفانه در برابر تغییر بسیار سختم و یکی از دلایلی که طرف خیلی چیزها نرفتم همین بوده.
آنکس که بداند و بداند که نداند چی بود عاقبتش؟!

۱۷ مرداد ۱۴۰۰

خیلی دوست دارم یکی بیاد یه نظری-حالا هر نظری-در موردم بده و بگیرم پاره و پورش کنم شاید حالم بهتر بشه.
دلم یه مرداب...
تکه تکه شده‌ام و هر گوشه‌ام جایی افتاده است.
دلم یه مرداب...
روحم پاره پاره است.
این چه زندگی جهنمی‌ای بود که ساختن.
این همه نومید
مستاصل
گیج.
و ترس ترس ترس رهام نمیکنه.ترس از دست دادن.
خواهرم الان از مطب دکتر برگشت خونه،همه چی خوب و تحت کنترله.الان نشستم و گنده گنده اشک میریزم،چطور تو این هشت ماه افتادیم تو این داستان و چقدر سخت گذشت و چقدر خوشحالم که تا این لحظه همه چی خوب بوده.
پ.ن:میگم گنده گنده و نه گوله گوله چون خواهرام معتقدن هیچکی مثل من دونه‌های اشکش گنده نبوده و نیست.

۱۴ مرداد ۱۴۰۰

مرگ جوون آتیش میزنه بر جانم.
آخرالزمونی که هی از بچگی برامون توصیف می‌کردن الانه.این لباسای سیاه کی از تنمون درمیاد؟به چشمامون نور برمی‌گرده دوباره؟
امید چی؟برمی‌گرده به دلامون؟
همش هم برگرده اون جونهای عزیز که رفتن زیر خاک برنمی‌گردن که!آخ چقدر عزیز از دست دادیم و در صف رفتنن!کی نوبت من میشه؟!

۱۲ مرداد ۱۴۰۰

راستی کسی هست ایتجا؟؟؟؟
امروز بعد ده روز تونستم آهنگی بذارم و گوش بدم.وقتی تو خودم می‌پیچم صداها آزارم میدن،یه جور تجاوز.
انگار درون‌گرام!
شت
کاش همه خانوما می‌دونستن ورزش در حد خیلی سبک حتی، در دوران پریود بالاخص روز اول و دوم چقدر خوب و موثره در روند خونریزی و تسکین درد.
دلم درد میکنه.
کاش فردا جواب پاتولوژی خواهرم خوب باشه.کاش 
کاش
کاش
من عاشق رنگم.
وقتی حالم بده رنگها آرومم می‌کنن.دو هفته پیش با باران کلی مهره رنگی پنگی سفارش دادیم و از اون روز همش مشغول ساختن دستبند و پابند و گردن‌بند و بند عینک و نخ تنبونیم.دیگه از سر و صورتمون داره مهره میریزه،اونم رنگی پنگی.
نشسته بودم رو مبل و حواسم به گوشی تو دستم بود،باران هم به تابخونه تکیه داده بود و تو نقش مادریش عروسکش رو پاش بود و داشت می‌خوابوندش،یه لحظه سرمو از گوشی برداشتم و دیدم ظرف بیسکوییت رو پاشه و با یه دقتی بیسکوییت رو از هم باز کرده بود و داشت کرم وسطش رو می‌خورد.اونقدر فارغ و با تمرکز و لذت داشت اون کار رو انجام میداد که حسرت حالش و شادی من از لذت بردنش از لحظه آرومم کرد.
استرس و پی‌ام‌اس دست به هم دادن و حالم شده ملغمه‌ای از هذیان آمیخته به درد و کفر!از اخبار دوری می‌کنم ولی خبر مرگ است که روان است و تمامی ندارد.
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.

۱۱ مرداد ۱۴۰۰

از آدمایی که منتظرن انتقام بگیرن بدم میاد.بالاخص که دوست صمیمیت باشن.
وقتی خیلی ناراحتم،از موضوعق ناراحتم و یا نگران یا بی علت بی‌اعصابم و روحم افسرده ارتباطم رو با همه قطع می‌کنم.این بهترین راهه برای بازسازی روحیه‌م.انتظارم از اطرافیان نزدیکم اینه که درکم کنن و به پر و پام نپیچن و متوقع نباشن.کاملا غیرارادی اون لایه محافظتی دورم کشیده میشه.چندین بار تلاش کردم زمانی که حالم اینجوری میشه تو جمع باشم ولی حالم بدتر و بدتر شده.سوالم اینه چرا نباید دوستی که بهم خیلی نزدیکه درکم کنه؟!چرا متوقع میشه و انگار که خیلی لطف همراه تمام پیامهاش هست باهام برخورد کنه؟؟؟
استرس تمام این روزها که جهنمیه یه طرف جواب پاتولوژی خواهرم که قراره چهارشنبه بیاد یه طرف.
گاهی احساس می‌کنم توان این همه استرس و درد رو ندارم.ولی درکمال تعجب می‌بینم گذروندمش و یا با کمری که خم شده زیر اون بار کج و معوج دارم راه میرم بدون افتادن.
زندگی معجون عجیبی‌ست از لذت و درد.
دو تا کتاب تو یه هفته خوندم که برای بار دوم بودش ولی حتی یه تیکه از داستان رو یادم نبود.نمی‌دونم همه اینجورین یا مندیگه دارم تبدیل به ماهی میشم.روند رو به رشد ماشالله.
یه عادتی که موقع کتاب خوندن دارم بازی کردن با موهامه،بعد چون وسط خونه نریزم موها اگه  دسترسی به سطل آشغال نداشته باشم می‌ذارم لای کتاب که اگه یادم بمونه خالی میکنم وگرنه یادگاری میشه.لای برگه‌های کتابی که دیروز داشتم می‌خوندم یه دسته مو پیدا کردم که با توجه به تاریخ کتاب از سال ۸۸ اونجا مونده بود.چیزی که مایه خرسندی خاطرم شد این بود که جنس موهام خیلی ضخیم شده.طول موهام ولی انگار مال همین روزا بود.

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...