۱۸ شهریور ۱۴۰۰

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریزه.تمام این لوازم ارایشی مواد بسیار خطرناکی داره که بالاخص تو دوران بارداری ضرر دارن.حتی اگه از بهترین مواد هم استفاده کنی.من تا زمانی که باران دو سالش شد و از شیر خودم دیگه نخورد آرایش نمی‌کردم.حالا من کمی زیاده‌روی کردم و شورش رو دراوردم ولی خوب ظلم به بچه است.اون همه سرب،اون همه مواد شیمیایی که از طریق پوست جذب خون میشه. :((

۱۷ شهریور ۱۴۰۰

حالا اونا رو ولش.اصلا مهم نیستن برام.
دراز کشیدم و حسابی لش کردم و قرار نیست کاری جز روتین کارهای روزانم بکنم.چون شونزده سال زندگی باهاشون به من اموخت نمک رو نمیشناسن و حالا هی من بیام خودمو اذیت کنم.آدمها با رفتار و منش خودشون برای خودشون اعتبار میخرن.منم هر کاری کردم به احترام همسرم بوده و فعلا دارم تحملشون میکنم و البته اخرای تحمله.

معمولا آدم از یه شهری به شهر دیگه میخواد بره و خونه یکی از اقوام بمونه زنگ میزنه به خانم خونه که هستین؟ما میخوایم بیایم پیشتون!نه اینکه زنگ بزنه به مرد خونه که از صبح تا بوق سگ سر کاره و از اوضاع خونه خبر نداره.
من تو این شونزده سال نتونستم به اینا بفهمونم اینو.حالا شب میان منم قرار نیست هیچ کاری بکنم.بذار داداششون به مهمونا برسه.
آخه تو ابن اوضاع کرونا که من جرات ندارم بیرون برم از یه شهر دیگه با دو تا بچه میرن به زور آشنا مجوز میگیرن که بیان مسافرت؟آخه منطقیه؟!به خدا ملت حوصله دارن.
سال پیش یه ترم رفتم یوگا از سر اجبار چون کلا ورزشهای پرتحرک رو ترجیح میدم ولی به خاطر کرونا گفتم یه تستی کنم یوگا رو.مربیم جلسه اول فهمید اهل ورزشم و بدنم نرمه و دیگه ول کن نشد و هر چی تمرین سخت بود ازم می‌خواست نهایت این شد که با سیاتیکی دردناک و عذاب وجدان ادامه ندادم.دقیقا یه سال میگذره و مربی محترم همچنان هر ترم پیام میده چرا نمیای؟!خدا جون!!
کسی که پیامت رو می‌بینه و بعد گذشت سه چهار روز جوابی نمیده در صورتی که میدونه باید جوابی یک کلمه‌ای حتی بده مطمئنا انسان بی‌شعوریه! و انسان بی‌شعور شایسته دوستی نیست.خواستم بنویسم تا شاید شیرفهم بشم.
فاصله حالمو بد میکنه.خسته شدم از منطقی بودن.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

حالا کو تا بیاد!
اه


۱۶ شهریور ۱۴۰۰

عصر باران رو بردم دکتر،گفت قندش اوکیه ولی کلسترولش ۱۶واحد بالاست.باید ورزش کنه و غذای کم چرب بخوره!تقصیر کرونای خاک بر سره! 
مجبورم برم دندونامو لمینیت کنم و این داستان دندان‌پزشکی من تمامی نداره!
جواب آزمایش باران اومد،قند و کلیترولش از من بالاتر بود!دارم روانی میشم!
دو سه هفته است نه تنها میل به غذا خوردن ندارم حتی میل به پختن هم ندارم.
دیروز رفتم دکتر و دندونامو جرم‌گیری کرد و در من میل به چای هم از بین رفت.
حقیقت امر رو خواسته باشین تمایلم به غذا و بنی بشر رو کلا از دست دادم و این کم از جنون و درماندگی این روزهام نیست.
یه ماهه منتظر به پیامم.
خیلی صبور نیستم.جسارتا خیلی خرم.

۱۵ شهریور ۱۴۰۰

خیلی غم‌انگیزه ولی من در بیست و سه سالگی خیلی عاقلانه‌تر و سنجیده‌تر تصمیم می‌گرفتم و عمل می‌کردم.این پس‌رفت رو هم مدیون شرایطی هستم که کرونا برام وضع کرد.تف بهش،تف!

۱۳ شهریور ۱۴۰۰

هوا به طرز مسخره‌ای گرمه.شهریور و این حجم از گرما؟!البته ایرانه دیگه،اگه خنک بود و واکسن بود و تورم نبود و .. اسمش ایران نمیشد.
امروز یه قلمبه احساس دلتنگی پشت قفسه‌ سینه‌م گیر کرده بتو چشمام هم اشک شناوره.
دیشب یوسف و باران بدجوری درگیر شدن و من احساس کردم به تمام مقدساتم توهین شده و تنها کاری که کردم باران رو سفت بغل کردم تا گریه‌ش تموم بشه بعد با هم حرف زدیم،قول دادیم و بهش قبولوندم که خیلی دوستش داریم.خیلی!اونقدر که زندگیمو براش میدم،اونقدر که زندگی‌ای برای خودم ندارم.و من هیچ‌وقت دوست نداشتم اینقدر فداکار باشم!
اصلا یادم نمیاد اینو نوشته بودم یا نه؟!
ولی
عمیقا مستاصل و غمگین بودم امروز و دیروز.عمیقا!
امیدوارم فردا بهانه‌ای پیش بیاد بهتر بشم.
تحمل ندارم دیگه!

۱۲ شهریور ۱۴۰۰

حالم خوب نیست.
انرژی ندارم حتی بنویسم.هر روز که میگذره خالی‌تر میشم.
سر و گردنم دوتایی با هم شروع کردن به نابود کردنم.از بس تو خودم با خودم در حال جدالم.
کم آوردم حقیقتا!
دلامون دیگه با هم نیست.به زور هم نمیشه.
به بن‌بست رسیدم و هر لحظه داره تلاش بی‌ثمر می‌کنم برای اینکه شاید بتونم نفوذ کنم در دیوار.

۱۱ شهریور ۱۴۰۰

اگه گفتین وقت چیه؟
بله عزیزانم.
خداحافظی با اینستا و واتساپ و الوداع!
البته اومدم چیز دیگه‌ای بگم یادم رفت.
امشب که ار دندونپزشکی برمی‌گشتم یه ماشین با راننده عوضی تا یه مسیری دنبالم راه افتاده بود اخرش اون رفت جلوتر که یهو خیابون یک‌طرفه و خلوت میشد و هیچ عابر پیاده‌ای نبود وایستاد و من یه کم جلو رفتم و بعد برگشتم و عوضی راه پس و پیش نداشت،هنوز دست و پام می‌لرزه تعریف میکنم.خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم یادم رفته بود آدمهای عوضی و علاف چقدر زیادن.
یادم نیومد چی می‌خواستم بگم در واقع پس تا درودی دیگر بدرود عزیزان.

۱۰ شهریور ۱۴۰۰

امروز با باران بدجور درگیر شدیم.آخرش بوس و بغل و معذرت‌خواهی بود ولی هم من شکستم ووهم دردونه‌ی شش سالم.که البته من به جهنم ولی بچه‌م آزرده شد. :(
این روزا خیلی عنان از کف خارج میشه و باعث عصبانیت مجددمه!
خوب پست قبلم یه کم بی‌انصافی بود و من تفاوت دارم با یه سینگل مام و هیچی دیگه آدم باید قبل حرف زدن و تز دادن فکر کنه.
عصر رفتم دو تا دندون ایمپلنت شده‌م رو قاب گداشتم و با دو عدد دندون مصنوعی در خدمتم.
خیلی دوست دارم تفاوت یه سینگل مام رو با خودم بدونم.جدی به خدا!
اگه اینفدر درونگرا نبودم و هی غمهامو نمی‌ریختم تو خودمو همین لحظه،همین جا،همین امروز می‌رفتم خونه یه دوست امین و مهربون که پیشش راحت باشم و بعلش گریه می‌کردم از این همه استیصال.کاش یه دوست اینجوری همین لحظه در همین تهران بزرگ داشتم.دیگه کشش ندارم،دارم بچه‌م رو هم عذاب میدم.
مولانا میگه:

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

منصور خواننده سال ۸۱ یه آهنگی داشت که خیلی محبوب شد به اسم "تو عزیز دلمی".این ترک به صورت خیلی بدی حالمو خراب میکنه،میبره منو وسط سال ۸۲ و اون اتفاق‌ بدی(شاید حتی خوب) که تو زندگیم افتاد و مسیرمو عوض کرد.یادم نمیاد از اون سال بهش گوش داده باشم هر جا هم پلی شده سعی کردم ترک کنم اون محل رو.خلاصه تو اینستا داشتم می‌چرخیدم یهو رو کلیپی لود شد و پیپی شد تو حالم!
من خیلی آدم کینه‌ای هستم.اگه کسی عمیقا دلمو بشکنه و بگه ببخشید و منم بگم باشه و تمام.باید بگم که تموم نشده،اون آدم دیگه هیچ وقت اون آدم سابق برایم نخواهد شد حتی اگه به ظاهر همه چی مثل سابق باشه.
در واقع گاهی زیاد گندِ دماغ هم میشم.

راستش وقتی میبینم خانم حامله‌ای آرایش میکنه،رژ میزنه مرتب،لاک میزنه و این داستان تا زمانی که بچه شیر میخوره هم ادامه داره اعصابم به هم میریز...